سوار اتوبوسBRT شده به سمت میدان بسیج حرکت کردیم. بغل دستم جوان بیست، بیست و یک ساله ای نشسته بود که بعدا فهمیدم اهل باکوست و برای مداوای مادرش به تبریز آمده است.
به گزارش بولتن نیوز :داشتم از محل کار به خانه برمی گشتم. طبق معمول منتظر اتوبوس BRT بودم تا خستگی چند ساعت کار روزانه در اتوبوس کولرداری که آقای راننده زحمت کشیده روشنش کرده بود از تنم دربیاد.
می خواستم سر صحبت را با این جوان مودب و سنگین باز کنم که او پیش دستی کرد.
قارداش، عوذر ایستییرم، شهیدمدنی خسته خاناسینا نجور گده بوللم؟ (برادر، عذر میخوام، چطوری می تونم به بیمارستان شهیدمدنی برم)
خسته خانا؟ ( از طرز حرف زدنش فهمیدم اهل آذربایجان است)
ها، آنام اُردادی گدیرم یانینا ( بله، مادرم اونجاس، میرم پیشش)
فکر کردم منظورش از خسته خانه همان مسافرخانه یا مهمانسراست.
گفتم:
من تانیمیرام. صبر اله سُروشاخ گوراخ تانیان وار.( من نمیشناسم صبر کن بپرسیم ببینیم کسی میشناسه)
پشت سرمون یه آقای میانسالی بود که انگار حرفای ما رو دنبال می کرد بدون اینکه ما چیزی بهش بگیم خودش به حرف دراومد و گفت:
اُغول شهید مدنی بیماریستانین دییر.( پسرم بیمارستان شهید مدنی رو میگه) خسته خانا بیماریستانا دییللر( به بیمارستان خسته خانه میگن)
گفتم: جیدا (جدا) من فیکر اِلَدیم منظوری موسافیرخانادی. (من فکر کردم منظورش مسافرخونس)
خلاصه راهنماییش کردم و شروع کردیم به درد دل کردن.
این جوان آذری می گفت مادرش بیماری قلبی داره و برای مداوا به ایران اومدن. هزینه دوا و درمان در آذربایجان خیلی زیاده و دکتراش از چیزی سر درنمیارن.
می گفت اینجا اجناس خیلی ارزونه، هزینه دوا و درمان هم خیلی کمه، ضمن اینکه کیفیت اجناس هم بالاتره.
بولتن نیوز: متنی که از نظر می گذرد دل نوشته ای از یک هم وطن آذری در مورد تنگناها و مشکلات برادران مسلمان آذربایجان است که تقدیم می گردد:
« تو باکو اگه کسی بیمار بشه و پول نداشته باشه باید بره بمیره، بیمارستان ها پذیرشش نمی کنن. اما اینجا با چشم خودم دیدم که یه تصادفی رو آوردن بدون اینکه مبلغی بگیرن زود بستریش کردن.
تو باکو اگه صد دلار داشته باشی و بیای بیرون نیم ساعتی طول نمیکشه که تموم میشه اما من الان دو روزه اینجام هنوز صد دلار هم خرج نکردم.
درسته الان برای مداوای مادرم اومدیم تبریز اما ماهی چندباری برای خرید میایم ایران. البته تبریز یکی دوبار اومدیم اکثرا میایم بیله سوار خرید میکنیم و برمیگردیم.
این جوان آذری از وضعیت اسفناک معیشتی مردم آذربایجان گله میکرد. می گفت ایران در مقابل آذربایجان بهشت است...
حرفای اون جوون فکرمو مشغول کرد. تا حالا فکر میکردم مطالبی که تو روزنامه ها و سایت ها در مورد وضعیت نامناسب معیشتی مردم آذربایجان میگن دروغه و برای دلخوشی ما میگن که زیاد به مشکلات زندگیمون و گرانی و اینجور چیزا فکر نکنیم، ولی حرفای اون جوون که از ته دلش سخن میگفت و از وضعیت بسیار بد معیشتی مردم اونجا حرف میزد؟؟؟ مردمی که مجبورند برای تامین معیشت خود، ماهی دو سه بار مسافت چندصد کیلومتری را طی کرده برای خرید به شهرهای مرزی ایران بیان، بدجوری تکونم داد. یعنی واقعا وضعیت معیشتی همزبونامون، همزبونایی که روزی هموطنمون بودند. همزبونایی که مثل ما مسلمان و شیعه 12 امامین اینقدر خرابه؟
با خودم میگفتم ای خدا ما چقد بنده های ناشکری هستیم، اینهمه ناز و نعمت بهمون بخشیدی ولی ما...
شاید اگه ماهم مثل این جوون آذربایجانی مجبور بودیم برای تهیه مایحتاج اولیه زندگیمون ماهی دو سه بار خستگی راه چندصدکیلومتری را به جان خریده و به یه شهر یا کشور همسایه مسافرت میکردیم، قدر داشته هامون رو بهتر می دونستیم.
شاید اگه بی کفایتی حاکمان قاجار و عقد معاهدات ننگین گلستان و ترکمنچای که به موجب آن بخش های وسیعی از کشورمان( که جمهوری آذربایجان کنونی را شامل می شود) از ایران جدا نمی شد. اکنون همزبونای مسلمانمون در شمال ارس هم، از موهبت نعمت هایی که داریم و قدرش رو نمی دونم بهره مند می شدند؟!!!»
ابراهیمی - تبریز