سرزمینم بلوچستان

اخبار بلوچستان,فرهنگ بلوچستان,تاریخ بلوچستان و جهان

سرزمینم بلوچستان

اخبار بلوچستان,فرهنگ بلوچستان,تاریخ بلوچستان و جهان

خانم دیبا! چرا از سیاهچال 209 چیزی نگفتید؟

 

 

بررسی مستند از تهران تا قاهره/6

خانم دیبا! چرا از سیاهچال 209 چیزی نگفتید؟
لیست زندانیان بلندبالاست؛ بگذارید تاریخ را با هم تورق کنیم...

به گزارش سرویس سیاسی جام نیوز، وب سایت "کلمه" یادداشتی قابل تأمل را به قلم "محمدعلی شیرزادی" در واکنش به نمایش مستند «از تهران تا قاهره» در شبکه بهایی "من و تو" که با رویکرد تطهیر خاندان پهلوی و شخص فرح دیبا تولید شده، منتشر کرده است. در یادداشت مورد اشاره می خوانیم:

مستندها در فرهنگ امروز ابزار مناسبی برای نگارش تاریخ شفاهی شده اند و از احوالات و پشت پرده ها و ناگفته های اتفاقات تاریخی سخن می گویند. واژه وزین "مستند" اسمی با مسما برای این شیوه ثبت و ضبط و نمایش از تاریخ است، اما فیلم "از تهران تا قاهره" در معنا اثری مستند به شمار نمی آید و برای آن واژه هایی نظیر "مجاز نگاری" بیشتر زیبنده است.

منطق حاکم بر فیلم از تهران تا قاهره، از همان جنس منطق مملو از تزویر کتاب "عظمت بازیافته" است که سر تا پا پروپاگاندا و برای فتح ذهن کودکان ایرانی بود که در پیش از انقلاب تهیه و به چاپ رسید.

فیلم مستند از تهران تا قاهره، علیرغم حجم بالای نماهای آرشیوی جالب و تازه عیان شده که از مخاطب دلبری می کند، فیلمی کاملا سفارشی و به شدت تکسویه و به تمامی مغرضانه است که پدیده ای به نام انقلاب مردم ایران را به قضاوت می نشیند. ملکه سابق و دانشجوی چپ گرای سابق تر، در مقابل مستطیل صفحه نمایشگر تاریخ را عامدانه و ناشیانه به سخره گرفته است. خیزش مردم در دگرگشت پنجاه و هفت از نگاه وی خشونت، توحش و از سر شکم سیری تلقی و نام گذاری می شود و عجبا در منطق نارس ایشان از شکنجه های دوران ستمشاهی همسر تاج سرنگون شان سخنی دیده نمی شود.
این سبک داوری، ریشه در موضع همیشه حق به جانب خاندان پهلوی دارد. نگاهی که شاه را سایه خدا در زمین می داند و انگاره ای که اشتباهات او را در ظل تشعشع فر ایزدی قابل نقد نمی داند؛ و اینکه همیشه اطرافیان شاه دسیسه کرده اند و به کژراهه رفته اند و ذات اقدس ملوکانه عاری از هرگونه خطا بوده است.

هنگامی که از ستم ها و فزون طلبی های دوره شاه سخن می رود، مراد افشای شیوه ای ست که اخیرا سلطنت طلب ها با مظلوم نمایی تمام بدان روی آورده اند و هرچه مصائب ایران رو به شدت می گذارد، عزمی پنهان، دوای تمام زخم های آماس شده کنونی ملت را بازگشت به دوران طلایی سلطنت می داند.
سرکار خانم فرح دیبا در فیلم از تهران تا قاهره به بازخوانی دوباره حوادث پیش و پس دگرگشت بهمن می پردازد و در مقابل بسیاری از لحظات نمایش این مجاز هفت رنگ، به "پُفی" خنک اکتفا می کند و جمله معترضه "چه بگویم" را به مخاطب مسحور تصاویر زیرخاکی و قیمتی حوالت می دهد و خود را از شر پاسخگویی رها می سازد؛ در حالی که کسی در نقش مصاحبه کننده در آن حوالی نیست تا به الحاح و ابرام پاسخی در خور شأن را طلب کند.

این "چه بگویم" بیوه پهلوی دوم به معنای آن است که این تصاویری که پخش می شوند به حد کفایت شفاف و گویا هستند و شرح نمی خواهند. ولی آیا این تصاویر منقوش در قلعه هُش ربا، همه واقعیت هستند؟ یا همانطوری که کسی نیست تا ملکه مخلوع را به چالش بکشاند، پای بست چینش و تنظیم این تصاویر نیز گزینشی است و امر به ابلاغ شده اند؟
خانم دیبا از کودکان مظلوم و معصومش در کنار بستر بیماری شاه یاد می کند و این که شبی را همه با هم بر روی زمین خسبیده اند. رنج ایشان و خانواده در قیاس با دیگر فرزندان این مرز و بوم ناچیز است؛ رنجی که متأسفانه از جاه پرستی و تفرعن محمدرضا در آئین ملک داری برای هر دو سوی حاصل شد.

خانم دیبا! آیا شما در شب اعدام "خسرو گلسرخی" از فرزندش «دامون» سراغی داشتید؟ صدها اسم از فرزندان مبارزین راه آزادی در مقابل وجدان خفته تان رژه خواهند رفت اگر کتمان کنید؛ که کردید!

می دانید محکومان به زندان و اعدام در دوران طلائی شما به دلیل شکستن قلم و انگشت و بسته شدن درهای نقد توسط ساواک و رکن دو ارتش و شهربانی به مبارزه روی آورده بودند؟

در این باره چیزی می دانید و به خاطر می آورید؟ یا ترجیح می دهید در فراموشی و با ژستی عاقل اندر سفیه هنوز خود و شوی بیدادگر خود را منزه از اشتباهات و جنایات بدانید و تا فرصت مناسب است آن را بر گردن رژیم خودکامه دیگری ببندید؟

این "پُف" کردن های متوالی به مشعل حقیقت، عوارض سوء دیگری جز سوختن ریش نیز دارد. یکی از این عوارض، ابتلا به توهمی است که پسرتان آقای "رضا آلاشتی سوادکوهی" را در قبای سلطنت ببینید.


بانوی نخست سابق کاخ موزه نیاوران! مگر شما تظاهرات مردم ایران را از بالگرد به همراه شاه نظاره نکردید یا تصاویر آن را ندیدید؟ پس چرا آسمان مملو از دود و بوی لاستیک های سوخته، تردد ریوهای ارتشی ، صدای تیراندازی سربازان بدون ریش مسلح به تفنگ و سرنیزه و ماسک، صف های طولانی پیت های آهنی و پلاستیکی نفت، جوانان در حال رنده کردن صابون برای ساخت کوکتل مولوتف، صدای آژیر آمبولانس و جمع آوری تنظیف های سفید و تمیز و یخ برای بیمارستان ها و… اراده یک ملت برای گفتن "نه بزرگ" به خودبزرگ بینی متکبر، همه اینها برای شهبانوی معزول خاطرات دیگری یادآوری می کند.


از منظر شما اینها همه بازی و مکر دولت های استعماری و هزاردستان است. گویی این بیماری همه حاکمان خودرأی مستبد یکی دو سده اخیر ماست... کسی در این میان نیست که بگوید تصویب قانون کاپیتولاسیون برای آمریکایی ها، برای چه بود؟ و کسی که برای خصم ملت چنین حقی قائل شود، تکلیفش در برابر ملت چیست؟ اگر اینها در ستیز با کشور بودند، پس در واپسین روزها قدم زدن های عصبی محمدرضا در کاخ برای نزول اجلال سفیر و مستشار نظامی و کسب تکلیف برای ملت و ارتش چه معنایی داشت؟ و استرس رانده شدن از بلاد ینگه دنیا در هنگامه فرار از چه روی بود؟ اگر از آنان تمکین نمی کردید پس چرا به آن ها پناه بردید؟ شعور و حمیت یک ملت در سال پنجاه و هفت برای احقاق حقوق از کف رفته خویش که بعد انقلاب مشروطه با کودتای فوج قزاق در پشت حصار تهران به یغما رفت، نیاز و تمنای یک ملت برای آزادی و تعیین حق سرنوشت خویش بود. اصرارشما برای اثبات این موضوع که شاه به دلیل عدم تمایل به کشتار مردم، کشور را ترک کرد، زیادی ژنده و مندرس است.

خانم دیبا! فرار شاه به دلیل نخواستن او توسط ملت بود و او این را خوب فهمیده بود؛ کما اینکه در تلویزیون به آن خیلی لرزان اعتراف کرد؛ چرا که مستظهر به قدرت مردم نبود. این فرارها سابقه تاریخی دارد؛ محمدعلی شاه به لیاخوف روسی و چکمه قزاق ها دل بسته بود اما آتشفشان خشم میهن پرستان آذری و بختیاری و تنکابنی و تهرانی… سبیل تابیده اش را کِز داد و پدر شوی مرحوم شما نیز به "آلمانوفیل" مشهور، اما آمد و رفتش با مرکب و قلم بریتانیای کبیر رقم خورد. محمدرضا هم به هیبت ساواک و هیمنه گارد جاویدان پشت گرم بود که با رژه اش خاورمیانه به لرزه درمی آمد، ولی سپه جاویدان زودتر از شاه مضمحل شد، چرا که ریشه در مردم نداشت.


اینکه گفتید فرزندانتان هرازگاهی از لابلای نرده های کاخ از دهان مردم چیزی می شنیده اند، گواه آن است که ارتباط شما و خانواده تان با جامعه واقعیت ها متصل نبوده و در پیله ذهنی خویش سر می کرده اید. جمله ای به "مهندس بازرگان" منتسب است که وقتی از او پرسیدند قهرمان و نقش اول انقلاب کیست؟ پاسخ داد: «شخص اعلیحضرت» و هنگامی که با تعجب توضیح خواسته بودند، گفته بود: «سال ها ما به شیوه پارلمانتاریستی و بر بنیان قانون اساسی مهار حکومت را از ایشان طلب کردیم ولی سماجت ایشان اساس سلطنت شان را نشانه رفت.»

دکتر "محمد مصدق" یکی از تک ستاره های ظلمات پانصد ساله استبداد میهن ما بود؛ اما شاه از شنیدن نام او نیز هراس داشت و بهم می ریخت و او را «پیرمرد لجباز» خطاب می کرد و امروزه شما به کذب از همراهی شاه و نخست وزیر در ملی کردن نفت سخن می رانید.

خانم دیبا! شوهر شما نه تنها مصدق را همراهی نکرد، بل پس از کودتای انگلیسی-آمریکایی، او را در دادگاه نظامی محکوم کرد و به تبعید فرستاد. نه او را، که بهترین های این قوم را از هر جناح و گروه و دسته ای بازداشت و زندانی یا به اعدام محکوم کرد. دکتر "محمدحسین فاطمی" تیرباران شد و خواهرش دشنه آجین... کودتایی که "مادلین آلبرایت" وزیر خارجه اسبق امریکا، سال ها بعد با اذعان به انجام آن، اعتراف کرد که روند دموکراسی را در ایران چندین دهه به عقب انداخت؛ ولی هنوز خاندان و طرفداران شما مزورانه آن را انقلاب بیست و هشت مرداد می خوانند.


لیست زندانیان آنقدر بلندبالاست؛ بگذارید تاریخ را با هم تورق کنیم:
مرحوم "اخوان ثالث" را می شناسید؟ فردوسی نسل امروز را می گویم. "احمد شاملو" حافظ معاصر را می گویم. منظومه آرش "سیاوش کسرایی" را خوانده اید؟ "نیما یوشیج" پدر شعر نو و… همه اینها زندان بوده اند و یا آثارشان به آتش کشیده شد. ادیب های شامخی که با قلم سروکار داشته اند و نه با اسلحه. شاهد مثال است گوشه ای از دلگویه های نیما در دوران طلائی! محمدرضا شاه:

«چقدر خفیفم/ به اندازه یک پیشخدمت حقوق می‌گیرم/ با همه‌ وارستگی خودم باید بگویم برای سیر کردن شکم، چقدر باید خفّت برد/ بی سروسامانی هستم که هیچ چیز در این دنیا ندارم… من استادم برای مردم/ من استادم که نفهمند چه چیز مرا خرد کرده است…»

از بازجویی های وحشیانه علامه "علی اکبر دهخدا" آگاهید که به دلیل حمایت از مصدق و مشارکت در نگارش نامه سرگشاده علیه کنسرسیوم نفت و پنهان کردن دکتر فاطمی، پس از کودتای بیست و هشت مرداد، مورد بازجویی، اهانت و ضرب و شتم قرار گرفت و پیکر نیمه جان او در دالان خانه اش رها شد و نام خیابانی که به نام او بود برداشته شد؟

خانم دیبا! اگر روایت خشونت زندانبانان و انداختن پالان آغشته به نفت بر دوش "کریم پور شیرازی" و به آتش کشیدن او در زندان حشمتیه را برای کودکان مظلومتان تعریف می کردید، بی شک از پدر تاجدارشان همچون هانیبال های هالیودی فرار می کردند و شاید همانند معاویه، پسر یزید بن معاویه، بر فراز منبر از ردای خونین خلافت اموی برای همیشه چشم می پوشیدند.


دیگر از کجا برای شما و نسل منقطع از تاریخ امروزی که نشانه گرفته اید بگویم؟

خانم دیبا! چرا از حمام لشکر دو زرهی و "سرهنگ زیبایی" برای ما چیزی نگفتید؟ از کمیته مشترک ضدخرابکاری و رسولی و کمالی و حسینی و آرش و تهرانی؛ از اتاق تمشیت و آپولو، از محبوس مبارزی که چنگال را در پریز برق فرو برد تا از شر شکنجه تمام نشدنی جهنمی ساواک خلاصی یابد؛ و اینک در قطعه سی و سه بهشت زهرا آرمیده است. چرا از دژخیم قزل قلعه "استوار ساقی" که چشم راست "تیمسار آزموده" بود چیزی نگفتید؟

از سیاهچال 209 اوین که در دوران طلایی شما به وسیله اسرائیلی ها با پول ملت علیه ملت ساخته شد، یا از حبس جوانان وطن پرستی که امروز آبروی این ملک و دیارند در دوره زرینتان سخن نراندید؟ از زندان عادل آباد شیراز و شترخان برازجان چیزی نگفتید و بر همه اینها و آنها که همگان بدان معترفند، چشم فروبستید؟


نه فقط در دوره شوی شما، که در زمان پدرش نیز داستان همینگونه بود. در دوره رضاخان قلدر -پدر شوهرتان را می گویم- آزادی‌های انقلاب مشروطه از بین رفت. رقبا و مخالفان یا در زندان "سرپاس مختاری" با شیوه مرگ درمانیِ "پزشک احمدی" از حیات شفا یافتند، یا از آبگوشت دارالخلافه محروم و به آش تبعید تن دادند. از خانه نشینی و زندان و تبعید "ملک الشعراء بهار" تا خفه کردن "سیدحسن مدرس" در کاشمر و... همه خوراک میرغضبان میرپنج شدند.
"میرزاده عشقی" ترور و "فرخی یزدی" دهانش با جوالدوز دوخته شد و دیگر ادبا نیز از ضیافت پر از ممات رضاشاه بی نصیب نماندند. روایت تبعید "کمال الملک" و مصادره آثار هنری اش نقل بازار و شهره عام است. داستان های "علی‌اکبر داور" بنیانگذار دادگستری و "مارشال نخجوان" اولین خلبان ایرانی و "ارباب کیخسرو" و "جواد امامی" و "اسماعیل عراقی" و "رضا رفیع" نیز شنیدنی است.

علاوه بر آنچه برشمرده شد، کشتارهای جمعی عشایر کهکیلویه، قشقایی و بختیاری همراه با خانواده هایشان را نمی توان فراموش کرد. اشتهای دربان اسبق باغ سفارت اجنبی، که اینک ردای پادشاهی در بر داشت، برای حبس و بند تمامی نداشت و ساخت زندان قصر و سرنوشت سازنده اش "سرتیپ درگاهی" که اولین زندانی محبس ساخته دست خویش بود نیز از روایات مثال زدنی است.
حال می پرسم: «سرکار خانم دیبا! شما به کدامین تبار خضاب شده از خون و اشک و آه می بالید؟!»

از دیدن تیرباران "هویدا" متأسف بودید و متحیر از گرفتن عکس یادگاری با پیکر تیرباران شده اش؟ با شما کاملا موافق هستم و ای کاش آنان اعدام نمی شدند... که خاطرات نویسی آنان مجالی برای رنگ بافی های مجازی امروز شما باقی نمی گذاشت. آنکه فرمان حبس و عزل نخست وزیر سیزده ساله را در دوره خیزش مردم برای تطهیر حکومت ظالمانه خویش ممهور به خاتم شاهانه خویش کرد، همسرگریزپای شما بود.
هویدا در روزهای انقلاب هنوز در زندان بود. اینطور نیست؟ چرا از مصاحبه با عباس میلانی برای نگارش کتاب هویدا و شاه طفره رفتید؟ آیا هراس از باز شدن چنته خالی تان برای وارونه نمایی تاریخ و قلب واقعیت نبود؟ اینکه گفتید تا مدت ها توانایی نگاه کردن به تصاویر انقلاب را نداشتید، بیانگر گریز شما از واقعیت و بطن جامعه نبوده است؟ ای کاش کمی بیشتر ژرف نگرانه و بی ستیز این خاطرات را واکاوی و مرور می کردید.
تخریب آرامگاه رضاخان میرپنج در شهرری سلاح بُرنده ای شده تا انگیزه و انگیزش انقلاب را تخطئه کنید. اینجا نیز با شما موافقم، تخریب و تهدید قبور نه صلاح است و نه ثواب؛ حتی سلاطین ستمگر نیز مثل مجرمان و جانیان به دار آویخته بایستی قطعه ای از خاک زادگاه خویش را نصیب برند. ای کاش بنای آرامگاه که با پول بیت المال و نه پول شوی شما ساخته شده بود، هیچ گاه تخریب نمی شد تا موزه ای برای تمامی دیکتاتورهای این مرز و بوم و جهان باشد. عبرتکده ای از تندیس خودکامگان از ضحاک تا محمدرضا شاه.


در نمایی از فیلم، اعلیحضرت آریامهر و بزرگ ارتش داران رمیده به خارج از مرزهای میهن اش، ازشکست مثلث عشقی فردوست و قره باغی و خویش سخن می گوید و از فلک گلایه دارد که رابطه دوستی و عاطفی میان آنان چگونه مبتلا به خیانت و شکست شده است.

خانم دیبا! آمار شهدای انقلاب بهمن ممکن است محل نزاع و مناقشه باشد و شاید شیخ و مفتی در میزان آن اغراق کرده باشند، اما انتساب خون پاک سیاوش ها و کاوه های این خیزش مردمی به "خون گوسفند" اهانت و ریشخندی نابخشودنی به آن ها و مادران شریف شان بود و این خبط بزرگ را تاریخ بی شک بر شما به قضاوت خواهد نشست.
خانم دیبا! اگر اژی دهاک پسر مرداس، فرمانروای دشت نیزه وران، بجای ده هزار مغز آدمی، نُه هزار مغز را خوراک ماران دوش خویش می کرد، آیا در تاریخ فراموش می شد؟ و یا از او به نیکی یاد می شد؟ اگر جنگ کثیف در آرژانتین و یا خشونت طلبی نظامیان کودتاچی در شیلی پینوشه، نصف کشته ها و ناپدیدشدگان امروز را برجا گذاشته بود، دیگر کسی از سبعیت آنان دلگیر نمی شد و کمیته های حقیقت یاب تشکیل نمی شد؟

وجدان بشری مثل ذات عاشورا به ظلم ستیزی آغشته است. تفاوتی بین آپارتاید کپک زده بوئرهای هلندی-آلمانی تا آپارتاید عفونت زده آنگلوساکسونی در افریقای جنوبی نیست.

خانم فرح دیبا! ایستادگی شما را در سوگ و اندوه از دست دادن فرزندان ناکامتان ارج می نهم اما بیایید به سرنوشت فرزندان فقیدتان کمی تأمل کنید. مرگ بر همگی ما خواهد گذشت. اگر به عقبی و آخرت باور ندارید، به بدنامی که گریبانگیر ابدی تان خواهد شد فکر کنید. بنایی که بن و شالوده آن دروغ و ریا باشد، به سقف نرسیده واژگون می شود. زندگی در همسایگی مردم را بر رویای بی تعبیر کاخ نشینی و حمل تاج و جبه و دبوس ترجیح دهید.

به سال هایی که دیگر نخواهید بود بیشتر فکر کنید.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد