سرزمینم بلوچستان

اخبار بلوچستان,فرهنگ بلوچستان,تاریخ بلوچستان و جهان

سرزمینم بلوچستان

اخبار بلوچستان,فرهنگ بلوچستان,تاریخ بلوچستان و جهان

حکایت هایی چند از شیخ محمد حسین رییسی


حق گو بلوچ  :آن مدعی استاد علم وبیان آن بنیادکشف وعیان آن گمشده ی عشق وکذابت آن سوخته ی شوق ومحبت شیخ وقت حاج محمدحسین رییسی بن لال محمد قدس سره العزیز امام وقت بود ،شیخ عهد وسلطان مهره چینی انتخابات مجلس ، ریاست جمهوری و خبرگان رهبری بود مهره های شطرنجش کیش ومات همی کردی در بیان احادیث وتفسیر بیان تکیه ی کلامی داشت معروف "ایی قضیه ی باروء توکا"که حدادعادل رییس فرهنگستان نیز نتوانست معنای این تکیه کلامش را بجوید اما یکی از مریدان شیخ ما به نام دکترعبدالغفورجهاندیده سراوانی معنیش را درکتاب حماسه سرایی تفسیر نموده است .

شیخ ما مشاوری بی بدیل برای حاج عبدالصمدکتری از بزرگان ملک چابهاربود اما این بزرگ گوید من اورا مشاورت همی دهم که جمله مفسران سیاسی در مانده اند که کدام یک کدام را مشاورت دهد رازش هنوز برملانگشته است .

شیخ مااز علوم مختلفی سررشته داشت از علوم غریبه گرفته تا ستاره شناسی و شعبده بازی و کف بینی و غیره ایشان علاقه ی شدیدی به انتخابات داشت در انتخابات خبرگان رهبری ،ریاست جمهوری و مجلس و شورابه کرات شرکت نمودی اما مدرک تحصیلی وی مجال نداد تا دست به دامن استادکردی پهره ای شد وی گفت :اینجا پهره است مارابسان آکسفورد لندن ومدرک ترکان رسوای بازارنکن برو از هندوستان مدرک بگیر.

درفصل انتخابات نهم مجلس احادیث وروایت فراوانی از شیخ ما نقل کرده اند اول اینکه از وی پرسیدند یا حضرت اجل آقای ازیر بلوچ جوانی رعنا و روشنفکر است چرا از وی حمایت نکردی گفت:این جوان درچابهار زمینی داشت که 400 دینارمی ارزید اما می خواستم با 100 دینارازوی بستایم که تن نداد من هم ادبش کردم .دوم اینکه شیخ ما وقتی سنگینی پیروزی را بر ملاآکوب جدگال دید بروی متمایل گشت چراکه این ازطریقت شیخ ما بودی و اعتماد به نفسش مثال زدنی ست .

شیخ ماازدوچیز همی ترسیدی یکی ازماموران نیروی انتظامی چراکه دستبندش سالیان پیش از برای زمین های کمب چابهاربردستش جاخوش کرد و وی روانه ی زندان نمودندکه از شانس خوش وی سلولی به اندازه جثه اش پیدا نشد و شیخ را آزادکردند از همان روزبیم بردلش نشست .دوم از شیخی صابرو به نام واحدبخش بادپا که هنوز هیچکس نداند ترسش از وی بهرچیست الله وعلم .

نقل است روزی یکی از رندان زمانه به نام حاج عبدالوهاب که در دکه بازارهای چابهار در حال گشت وگذاربودکه کاستی جدید توجه اش را به خود جلب کردکاستی از شیخ ما به نام گروه رستاک بلوچی دراین کاست شیخ مااشعاری به سبک نازینک بلوچی می خواند و گروه همخوانی وی شامل : حاج نورمحمددهقانی،علی بهرامزهی،ملاعمردهقانی(شورت فروش)،مولابخش رییسی ،دکترجهاندیده و مهندس موسی رییسی (دامادش وذوب در ولایت) در نازینک معروف " آکوب جانی کوشان وش توارینان " همراهی می کنند.

دردوره ای که سید محمد خاتمی رییس جمهوربه بلوچستان امد شیخ ما شعری بلوچی در وصف وی سرود به نام "او خاتمی او سرمچار" که دیری نپایید وبرملاشد که این شعر را تاج محمد رییسی سروده است که شیخ ما به رویش نیاورد و بااعتماد به نفس گفت :در این شعر تخلص من تاج محمد بوده است .

روزی شیخ ما نزدسعیدحجاریان رفت واز توهمات خود در عالم رویا داستانی را نقل کرد که حزب جبهه مشارکت را من درزاهدان بنیان گذاری کرده ام و محمدرضا خاتمی هم این حرف را تایید می کند که سعید حجاریان با لبخندی گفت : اگر تو جبهه مشارکت را شما بنیان نهاده ای پس لابد اشتباهی فک منو باگلوله به جای شما پایین آورده اند. یا شیخ اجل این حرفت از "هاله ای ازنور" اون آقا که به شیخ جوادی آملی گفت کمترنیست . پس حقت بود که آقای محسن رضایی و عبدالله نوری به بقال سرکوچه شان گفتندکه خودرا به جای انان قالب کنند به شما زنگ بزنند و نفر دومی را به نفر سومی معرفی کنند و سرکارت بگذراند.

وقتی عزراییل برای قبض روحش بر بالینش حاضرشد ازش پرسیدچه آرزوهایی را با خود به گورمی بری،گفت :می خواستم دامادم موسی رییسی را نماینده مجلس و یا رییس شورای چابهارکنم که نشد ونیز تمام مدیران شهرستان نیکشهرازجمله فرماندارآنجاراکشیگی کنم که عمرم تا ابراهیم بلوچ شهردارکفاف داد ومابقی نشد.

وقتی که شیخ مادارفانی را وداع گفت درشب اول قبر منکرونکیربروی نازل آمد و از وی پرسید یا اهل قبر اهل کجایی ؟که شیخ ماعطسه ای زد وگفت :من اهل کشیگم منکر ونکیر نعره ای زد و پا به فرارگذاشت وگفت :من بارها گفته ام که کشیگی ها را درهمان دنیا حسابرسی کنید وبعد بفرستید این دنیا چراکه ما از انها به ستوه آمده ایم .

دوروایت از این شیخ گویم و سخن خاتمه دهم اول اینکه شیخ مادر روزگارانی که بر مسند شورای اسلامی چابهار تکیه زده بودی اراضی زیادی در چابهار به این و آن عطا نمودی که قطعه از انها را به خیرین مدرسه ساز داد وگفتی مدرسه ای سازند و نام وی بر ان نهند که حاج آقا فهمید و شبانه تابلو را پایین آورد و یاداشتی به این مضمون گذاشت که نه زمینش مال تو بود و نه پول ساختش نمی دانم چرااسمش را به نام تو نهاده اند .ودیگری اینکه امنیت کفش و دمپایی های مسجد برایش بسیارمهم بود که به مولانا هم این موضوع را نقل کرد که درجوابش گفت :شمادچارزوال عقل شده ای .

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد