سرزمینم بلوچستان

اخبار بلوچستان,فرهنگ بلوچستان,تاریخ بلوچستان و جهان

سرزمینم بلوچستان

اخبار بلوچستان,فرهنگ بلوچستان,تاریخ بلوچستان و جهان

هدیه یونیسف به ما

 
 هدیه یونیسف به ما
عبدالمجید
زردکوهی

ساکت وآرام داشتیم به درس گوش می دادیم که صدای تق، تق

درحواس همه را پرت کرد.آقای معلم نگاهی به در کرد و گفت:

- بفرمایید

بعد از بفرما گفتن آقای معلم در باز شد و یک مرد جوان به همراه مدیر دبستان وارد کلاس شد همهمه و وز وز زنبور مانند بچه ها شروع شد، که هر کسی برای خودش حرف می زد که با چشم غره های آقای مدیر پایان یافت.مرد جوان بعد از کلی خوش و بش و مهد کودک بازی در آوردن و ناز کردن و بوسیدن بعضی از بچه ها بالاخره گفت که از طرف سازمان یونیسف آمده است . بعد از آن قصدش را از آمدن به این دبستان روشن کرد این که سازمانشان می خواهد تعداد زیادی کفش را به دانش آموزان نیازمند اهداء کند . بعد از پایان حرف هایش گفت :

- آنهایی که پدرهایشان کشاورز هستند دست های خود را بلند کنند.

که ناگهان با علمستان دست ها روبرو شد . وقتی چشمش را از دست ها برداشت و نگاهی به پاهایمان انداخت دید همگیمان گالش به پا داریم .

کفش ها را که گرفتم خیلی خوشحال شدم احساس کردم که دیگر به پایان دوران گالش پوشی ام رسیده ام . وقتی به خانه رسیدم و کفش های قشنگ و خارجی را از داخل جعبه در آوردم با ضد حال روبرو شدم.

پاهای کوچک من در مقابل یک جفت کفش مانند تکه چوب کبریتی بود در داخل جعبه خودش . کفش ها نه تنها اندازه من بلکه حتی اندازه پدرم هم نبودند.

حالا همه ی بچه های مدرسه برای خودشان کفش ها را به پا دارند. اما این وسط ما همان گالش پوش هستیم و آنها هم انگار که نه انگار که گالش پوش دیروزی هستند و هی به ما می خندیدند .

به هر حال کفش ما شده بود، سوژه مسخره بازی اهالی محل و خلاصه هر دانش آموزی که از راه می رسید به گونه ای متلک بارمان می کرد و می گفت کفش ها انشاالله می ماند روز عروسیت . آن قدر گفتند و آن قدر گفتند تا کلی از آن کفش بی زار شدم و دیگر از هر چه کفش خارجی بود بدم آمد . فوری کفش ها را گذاشتم داخل کمد و در آن را قفل کردم که دیگر چشمم به آن ها نیافتد .

اما همین دیروز که عید بود و داشتم دنبال لباس هایم می گشتم تا آن ها را بپوشم،چشمم افتاد به یک جفت کفش. فوری فهمیدم این همان کفش های دوازده سال پیش هستند،که داخلشان را تار عنکبوت گرفته است . آن ها را برداشتم و آمدم کنار حوض آب و با یک دستمال شروع به تمیز کردنشان کردم،مثل روز اولشان نو و براق شدند.اما وقتی آن ها را پوشیم دیدم هنوز هم اندازه ام نشده اند.در همین افکار بودم که ناگهان صدای در آمد کسی پشت در بود . در را باز کردم گدای همیشگی بود که دنبال نان و غذا بود. معلوم نبود که تا چه اندازه قرار بود قد بکشم تا کفش اندازه ام شود . من تا نوزده سالگی تا صدو پنجاه و چهار سانتیمتر رسیده بودم و قرار هم نیست که در اینجا بیشتر از این قد بکشم این بود که ترجیح دادم کفش ها را به گدا بدهم و از شر آن ها خلاص شوم .

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد